الإمام زين العابدين ( ع )

13

صحيفه كامله سجاديه با ترجمه فارسى شاهرودى

( 7 ) گفت : حديث كرد برايم عمير بن متوكل ثقفى بلخى ، از پدرش متوكل بن هارون ( 8 ) گفت : ملاقاة كردم يحيى بن زيد بن علي عليه السّلام را پس از شهادت پدرش وقتي به سوى خراسان مىرفت وبه ايشان سلام نمودم . ( 9 ) به من فرمود : از كجا مىآيى ؟ گفتم : از حج ، ( 10 ) آنگاه از من در بارهء اهلش وعموزادگان خويش كه در مدينه بودند پرسيد واز حال حضرت جعفر بن محمد عليه السّلام پرسش فراوان نمود . من در جواب ، حال آن حضرت وأحوال بستگان ايشان واندوهشان بر شهادت پدرش زيد بن علي عليه السّلام را به أو خبر دادم . ( 11 ) يحيى فرمود : عمويم حضرت باقر عليه السّلام پدرم را به ترك خروج وشورش سفارش كرد وبه أو فهماند كه در صورت خروج وجدا شدن از مدينه كأرش به كجا خواهد كشيد . پرسيد آيا تو پسر عمويم حضرت جعفر بن محمد عليه السّلام را ملاقاة نمودى ؟ گفتم : آرى . ( 12 ) گفت : آيا از أو شنيدى كه از كار من چيزى بگويد ؟ گفتم : آرى ( 13 ) گفت : به چه صورت از من ياد فرمود ؟ به من بگو ، گفتم : فدايت شوم ، نمىخواهم آنچه را از آن حضرت شنيده‌ام در برابر تو بيان كنم ، ( 14 ) گفت : آيا مرا از مرگ مىترسانى ؟ بگو آنچه شنيده‌اى ، گفتم : از أو شنيدم كه : تو كشته مىشوى وبدنت را به دار مىآويزند چنانكه پدرت كشته وبه دار آويخته شد ، ( 15 ) پس چهره‌اش تغيير كرد وگفت : « خدا هر سر نوشتى را بخواهد محو مىكند ويا ثبت مىنمايد وامّ الكتاب نزد اوست » اى متوكل همانا حضرت حق اين دين را به وجود ما تأييد فرموده ودانش واسلحه را به ما مرحمت كرده واين هر دو براي ما فرآهم شده وعموزادگان ما تنها به دانش اختصاص يافته‌اند ، ( 16 ) گفتم : فدايت شوم ، من مردم را ديدم كه به پسر عمويت حضرت صادق عليه السّلام مايل‌ترند تا به تو وپدرت ، ( 17 ) گفت : همانا عمويم محمد بن علي وپسرش جعفر ، مردم را به زندگى دعوت كردند ، وما آنان را به مرگ خوانده‌ايم . ( 18 ) گفتم : اى فرزند رسول خدا آيا ايشان داناترند يا شما ؟ در اين هنگام مدتي چشم خود به زمين دوخت سپس سر برداشت وگفت : هر يك از ما از دانش بهره‌اى داريم جز آنكه ايشان هر چه را ما مىدانيم مىدانند ، ولى ما هر چه را آنها مىدانند نمىدانيم . ( 19 ) آنگاه به من گفت : آيا از پسر عمويم چيزى نوشته‌اى ؟ گفتم : آرى .